تبليغاتX
مدیریت تحول
همه چیز درباره مدیریت، تحول و بهره‌وری

ميز بزرگ

دريک سازمان ميز بزرگ داشتن هنر نيست ، دل بزرگ داشتن هنر است ، چون پشت يک ميز هرچه بزرگ باشد يک نفر جای خواهد گرفت ، ولی در درون دل بزرگ ، انسانها که سهل است خدا هم جای می گيرد .

عرش اعلا

کارمندی که به وظيفه اش آشناست برای سازمان يک مزيت محسوب می شود ، کارمندی که صاحب اخلاق نيکوست برای سازمان دو مزيت محسوب می شود ، کارمندی که هنگام کار حضور خداوند را درکنارش احساس می کند سازمان را به عرش اعلامی برد .

مرگ سازمان

سازمانها هم مثل انسانها گاهی مريض می شوند ، بستری می شوند و می ميرند ، مرگ سازمان زمانی فرا می رسد که هدف سازمان گم شده باشد .

سرمايه گذاری روی دانايی

سازمانی که برای دانايی افراد سرمايه گذاری می کند ، ميوه کار آيی را می چيند ، وسازمانی که برای دانايی افراد سرمايه گذاری نکند چندين برابر بيشتر ، هزينه خطا و اشتباه افراد خودرا پرداخت خواهد کرد .

به جای مشتری

روزی مدير سازمانی از کارکنان خود خواست که يک دقيقه خودرا به جای ارباب رجوع تصورکنند ، قدری سکوت حاکم شد و بعد از يک دقيقه اتفاق جالبی افتاد ، کارکنان  دقيقا احساس يک ارباب رجوع را پيداکرده بودند ، بعد از چند روزی ، چيد مان ميز ها ، طرز برخورد با مشتريان و در نهايت شيوه ی عملکرد کارکنان عوض شد .

ارزش کارمند

ارزش يک کارمند را موقعيت و پست سازمانی او مشخص نمی کند ، بلکه ارزش هرکارمندی وابسته به ميزان رضايتی است که درمشتری ايجاد می کند چون رضايت خالق نيز با رضايت مخلوق به دست می آيد .

دوساعت

فرق است بين کارمندی که ارباب رجوع را دوساعت در سازمان سرگردان می کند ، با کارمندی که با يک راهنمايی کوچک کار دوساعت ارباب رجوع را به ده دقيقه تقليل می دهد.

راز نشاط

پرسيدم : چگونه است که با وجود بيست سال سابقه کار هنوز نشاط اوليه ی کاررا در خودت حفظ کرده ای ؟ لبخندی زد و گفت : هر روز چيز تازه ای را ياد گرفتم ، در محيط کاراجازه  گلايه و ناله از زندگی را به خود ندادم ، خنده را روی لبانم نگه داشتم و ارباب رجوع را مهمانی دانستم که حبيب خداست و در حل مشکلات او کوشا بودم .

سه چراغ

وارد اداره ای  شدم و چيز جالبی ديدم که تاکنون برای من سابقه نداشت و آن کارتهای رنگی بود که روی سينه کارکنان چسبيده شده بود ، کارت ها به رنگهای سبز ، زرد و قرمز بودند . از کارمندی پرسيدم : منظور شما از نصب اين کارت های رنگی برروی سينه چيست ؟ گفت : هرکارتی نشانه ی وضعيت روحی طرف مقابل است ، اگر از کارت سبز استفاده کرد يعنی وضعيت روحی من خوب است و می توانی با من شوخی بکنی ، اگر کارت زرد بر روی سينه داشت يعنی مواظب باش ! و کارت قرمز روی سينه يعنی شوخی ممنوع ، امروز حوصله ندارم .

يادداشت

از کارمندی پرسيدم : بهترين روش برای مديريت زمان چيست ؟

گفت : يادداشت برداری و نوشتن اولويت های کاری بطور روزانه ، من هرروز صبح شش کار اولويت دارخودم را يادداشت می کنم و هرشب آنها را کنترل می کنم تا ببينم چه تعدا د از کارهايم انجام گرفته است .

نقش های متفاوت

هرکارمندی نقش های زيادی درجامعه ايفا می کند . نقش يک پدر درخانه ، نقش يک شوهر در خانواده ، نقش يک کارمند درسازمان ، نقش يک شهروند در شهر ، نقش يک فرزند برای پدر و مادر ، نقش يک مخلوق برای خالق ، وقتی انسان رمز بندگی را پيدا کرد او پدر ، شوهر ، کارمند ، شهروند ، فرزند و درنهايت بنده ی خوبی برای خالق خواهد بود .

ارتقای شغلی

قانون ارتقای شغلی اين است ، ابتدا توانمندی و شايستگی داشت پست و سمت بالارا بدست آوری و سپس از پله های ترقی نردبان بالاروی ، و فقط به خاطر بسپار که در آخر ، نردبان را نيز نينداز ی تا شايد کسی هم مثل تو خواست خودش را بالابکشد .

فکر

درسازمانی که همه افراد آن سازمان يک جور فکر می کنند ، درحقيقت هيچ کس فکر نمی کند ، سازمانهايی که به اندازه ی افراد خود فکر دارند بيشتر از مسائل خود نيز راه حل دارند .

عشق به کار

سازمانی که افراد در آن بخاطر ترس از تنبيه کارمی کنند، شبيه اردوگاه است .

سازمانی که افراد به خاطر پول کار می کنند، شبيه ميدان دادو ستد است .

سازمانی که افراد بخاطر عشق کارمی کنند، شبيه يک باغ بهشتی است .

پرسش های خوب

بهترين سازمانها ، آن هايی هستند که افراد را تشويق به پرسيدن سوالات جديد می کنند ، بدترين سازمانها آنهايی هستند که جواب های پنجاه سال پيش را درحل مسائل جديد امتحان می کنند .

تيم فوتبال

هرسازمانی بی شباهت به تيم فوتبال نيست ، همه افراد می دوند تاسازمان گل بزند ، مهم نيست اين گل را چه کسی زده است ، مهم اين است که افراد خودشان باشند ، ولی از استراتژی تيمی تبعيت کنند ، مدير همان مربی خارج از ميدان است که فقط تيم را هدايت و رهبری می کند نه اينکه خودش در ميدان بازی کند.

سازمان ثروتمند

تنها دارايی يک سازمان ، کارمندان با روحيه ، شجاع ، منظم ، مبتکر ، ريسک پذير و عاشق کاراست ، سازمانی که کارمندانی با مشخصات بالارا داراست (( سازمان ثروتمندی )) است ، اگر چه تشکيلات و تجهيزات چندانی هم نداشته باشد .

سازمان فقير

سازمانی که افراد آن برای بهبود آن سازمان و بهتر شدن خدمات در آنجا تخيل و آرزويی ندارند جزو فقيرترين سازمانهاست .

تبسم

تبسم يک کارمند به روی ارباب رجوع خرجی ندارد ولی اثر دارد ، اگر باور نداريد ، وقتی به عنوان مشتری به جاهای مختلف مراجعه می کنيد ببينيد چقدر قيافه ی طرف مقابل دررفتار شما تاثيرخواهد داشت .

انواع سازمانها

پرسيدم : سازمان چندحالت دارد ؟

گفت : سه حالت : جامد ، مايع و گاز

گفتم : مشخصات هرحالت کدام است ؟ گفت :

سازمانهايی که به شکل جامد هستند تغيير نمی کنند ، هميشه ثابت هستند ، سريع می ميرند

سازمانهايی که شبيه مايع هستند شکل ظرف مشتری را به خود می گيرند و مشتری مدارهستند .

سازمانهای گازی شکل ، در دنيای اينترنت به صورت مجازی تشکيل می شوند ، بدون اينکه به شکل خاصی و درمکان خاصی باشند.

وبلاگ نداي عشق :نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:49  توسط بهرام جلیل‌خانی  | 

به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند كه همه‌ي مردم عادل و همه‌ي آنها صادق نيستند. اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد كه به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن دوستي هم هست. مي‌دانم وقتگير است اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آنست كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد. از پيروزي لذت ببرد. او را از غبطه برحذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي‌توانيد به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوئيد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند دقيق شود. به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اينست كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها ملايم و با گردن‌كش‌ها گردن‌كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر برخلاف مردم حرف بزند. به پسرم ياد بدهيد همه‌ي حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند. ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از ريختن اشك خجالت نكشد. به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند اما قيمت‌گذاري براي دل بي‌معناست. به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر گفته‌اي را برحق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد و اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد . به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي‌توانيد بكنيد، پسرم كودك كم‌سال بسيار خوبي است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 7:58  توسط بهرام جلیل‌خانی  | 

خدا راشكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.
خدا راشكر كه لباس هايم كمي برايم تنگ شده اند.اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا راشكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم. اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا راشكر كه بايد زمينرا بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني خانه اي دارم.
خدا راشكر كه سر و صداي همسايه ها را مي شنوم.اين يعني مي توانم بشنوم.
خدا راشكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباسي براي پوشيدن دارم.
خدا راشكر كه هر روزصبح زود بايد با زنگ ساهت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
خدا راشكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني به يادم مي آوردكه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا راشكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند.اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم براي      شان هديه بخرم.                                 برگرفته ازکتاب مشکلات راشکلات کنید

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:43  توسط بهرام جلیل‌خانی  | 

کوهنوردی می خواست بلندترین قله رو فتح کنه .

بالاخره بعد از سال ها ماجراجویی رو شروع کرد .

اما از اونجا که آوازه فتح قله رو فقط واسه خودش می خواست

تصمیم گرفت به تنهایی این کارو انجام بده .

او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،

اما دیروقت بود و به جای چادر زدن به بالا رفتن ادامه داد

تا کم کم هوا تاریک شد ...

سیاهی بر کوه سایه افکنده بود و ماه وستاره ها توی سیاهی

شب گم شده بودند و کوهنورد نمی تونست جایی رو ببینه !

در حال بالا رفتن بود و فقط چند قدم تا قله مونده بود که

پاش لغزید و حس کرد که جاذبه زمین داره اونو

در خودش فرو می بره !!

همچنان در حال سقوط بود و در این مدت تمام وقایع

خوب و بد زندگیش پیش چشماش ظاهر شدند !

ناگهان درست در لحظه ای که مرگ رو به خودش نزدیک می دید ،

حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ،

اونو به شدت می کشه !

میان آسمان و زمین معلق بود و

فقط طناب بود که اونو نگه داشته بود

در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه

فریاد زد : خدایا کمکم کن ...

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد : از من چه می خواهی ؟

- خدایا نجاتم بده !

- آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟

- بله باور دارم که می تونی !

- پس طنابی که به دور کمرت بسته شده قطع کن ... !!

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام

توانش طناب رو بچسبه !

فردای اون روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده

کوهنوردی پیدا شده در حالی که از طنابی آویزان بوده

و دستهایش طناب رو محکم چسبیده بودند ،

فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... !!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:25  توسط بهرام جلیل‌خانی  |